تبليغاتX

همای رحمت

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس
حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید...

................................................................

باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسین

كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه

تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین

....

....

....

تسلیت باد فرا رسیدن محرم الحرام...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:52  توسط زهره   | 

با آ مثل آسمان آبي باش...

با ب بزرگوار باش وبخشنده

با پ پرهيزكار باش و پاينده

با ت تاريكي جهل و ناداني را از خود دور كن

با ث ثابت قدم باش در راه حق

با ج جهاد در راه خدا را فراموش نكن

با چ چشمانت را از بدي و زشتي دور نگه دار...

با ح حمد وستايش خدارا فراموش نكن...

با خ خرد وعقل را سرلوحه كارت قرارده

با د دوستي با ديگران را فراموش نكن

با ذ ذلت را از خود دور كن

با ر رفتن در راه خدا را تمرين كن

با ز زندگي با افتخار را تجربه كن...

با ژ ژاله اي باش مهربان با طبيعت...

با س سر سبزي را...

با ش شادي را

با ص صداقت را...

با ض رضا بودن به امر خدا را

با ط طراوت زندگي را...

با ظ مبارزه با بدي را

با ع عشق به خدا را

با غ شكستن غرور را

با ف فداكاري را

با ق قانع بودن را

با ك كمال يافتن را

با گ گمراه نشدن را

با ل لبريز بودن از محبت را

با م محبت ومهر را...

با ن نام نيك از خود به جا گذاشتن را

با و وحدانيت خدا را

با ه همراه شدن با زيبايي ها را

با ي يكي شدن در راه حق را بياموز...

****و ببين كه چه سري دارد الفباي زندگي****


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:1  توسط زهره   | 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره ی باران با دشت

برف با قله ی کوه

رود با ریشه ی بید

باد با شاخه و برگ

ابر  عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی  است

شاعری با کلماتی شیرین

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام  و تسلا و مسیحای کسی با جمعی

عشقبازی به همین آسانی است 

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادکامی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره ی عشق به آنها بزنی

مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است

هرکه با پیش سلامی در اول صبح

هر با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه ی کار

عرضه ی سالم کالای ارزان به همه

لقمه ی نان گوارائی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

**عشقبازی به همین آسانی است**


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:14  توسط زهره   | 

غدیر، نه فراموش شدنی است و نه کهنه شدنی؛ ماندگار است و پویا و زندگی ساز.

غدیر، تجلی ولایت و رکن حیات معنوی انسان است.

غدیر، روز اکمال دین و اتمام نعمت حق است.

غدیر، آزمایشگاه بود و علی، وسیله امتحان مدعیان ایمان، تا در جریان اطاعت از رهبری او و پذیرفتن ولایتش، صداقت او را در عمل نشان دهند.

پیامبرگرامی اسلام صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم، خواست تا جریان رهبری امت، از آغاز به دست پاکترین و شایسته‌ترین افراد باشد و آب زلال حق، در بستر تاریخ و زمان و در توالی نسلها و اندیشه‌ها، آلوده نگردد و دشمنان نتوانند از آب گل آلود، ماهیِ مراد خویش را بگیرند.

بر همین اساس است که غدیر هیچ گاه فراموش نمی‌شود؛ بلکه همواره نامیرا و جاودانه باقی خواهد ماند.

اوصاف علي به هر زبان بايد گفت

اين ذكر به پيدا و نهان بايد گفت

در جشن وليعهدي مسعود علي

تبريك به صاحب الزمان باید گفت...

عيد کمال دين، سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام بر شيعيان و پيروان ولايت خجسته باد...

 


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:8  توسط زهره   | 

عيد قربان جلوه گاه تعبد و تسليم ابراهيميان حنيف است . فصل تقرب يافتن مسلمانان به خداوند، در سايه عبوديت است .

اگر ابراهيم خليل ، در اجراى فرمان پروردگارش ، خنجر بر حنجر اسماعيل مى نهد، اگر اسماعيل ذبيح ، پدر را در اجراى امر خدايى ، تشويق و ترغيب مى كند، اگر شيخ الانبياء در نهادن كارد بر حلقوم فرزندش ، لحظه اى ترديد و توقف نمى كند؛ همه و همه ، نشانه مسلمانى آن پدر و پسر و شاهد صداقت در عقيده و عشق ، و وفادارى در قلمرو بندگى است .

عيد قربان ، مجراى فدا كردن براي عزيزترين يعنى خدا است .

عيد قربان ، مجراى فيض الهى و بهانه عنايت رحمانى به بندگان مومن و مسلم و مطيع است .

قربانى تو در اين راه چيست ؟

در راه خدا، چه چيز فدا مى كنى ؟

با چه وسيله ، به آستان پروردگار، تقرب مى جويى ؟ و كدام فديه را به قربانگاه صدق ، عشق ، اخلاص و وفا مى آورى ؟

براى اولياء الله عيد قربان مجمع الشواهد صدق در گفتار، كردار، ادعا و عمل است . تو نيز، اگر بتوانى رضاى خويش را فداى رضاى حق كنى ، اگر بتوانى از خواسته دل در راه خواسته دين چشم بپوشى ، اگر بتوانى از داشته ها و خواسته ها بگذرى ، آنگاه ، به مرز عبوديت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده اى .

مگر خليل الرحمان چه كرد؟ تو نيز اگر پيرو مشى و مرام ابراهيمى ، نبايد هيچ چيز از آنچه دارى و به آن دلبسته اى ، همچون زن و فرزند، مال و منال ، پول و پس انداز، خانه و خادم ماشين و مسكن ، و... حجاب چهره جانت ، مانع بندگى و فرمانبرداريت شود و آنگاه كه پاى دين و خدا به ميان آيد، بسادگى و بصراحتى ابراهيمى و بصداقتى اسماعيلى درگذرى و امر مولا را مقدم بدارى .

بگذر از فرزند و مال و جان خويش

تا خليل الله دورانت كنند

سر بنه در كف ، برو در كوى دوست

تا چو اسماعيل ، قربانت كنند

اينجاست كه قربانى وسيله قرب مى شود و عيد قربان روز تقرب به خداوند.

آن هم نه قرب مادى و جسمى - كه خدا از محدوده حس و جسم بيرون است - بلكه قرب معنوى و تقرب ارزشى كه در سايه ايمان و عمل است .

آنچه انسان را به خدا نزديك مى كند، طاعت است .

و آنچه از ساحت قرب ربوبى دور مى سازد، معصيت است .

خدا به ما نزديك است ، حتى نزديكتر از رگ كردن ، كه خود فرموده است :

- و نحن اقرب اليه من حبل الوريد - ما از او دوريم ، چرا كه به جرم و گناه ، گرفتاريم و مجرم هرگز محرم نخواهد شد.

دوست نزديكتر از من به من است

وين عجبتر كه من از وى دورم

اگر پاى از مرز طاعت فراتر ننهيم ، اگر با تيغ گناه ، دامن عصمت ندريم ، اگر دست تعدى ، به حريم حرمات الله نگشاييم ، آنگاه خواهيم ديد كه هر جا باشيم در قربانگاهيم و هر سو كه برويم ، به او تقرب پيدا مى كنيم ، و هر روزمان عيد قربان مى شود. بفرموده حضرت على :

كل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد

هر روزى كه در آن ، خدا نافرمانى نشود روز عيد است .

آرى !... امروز، عيد است .

عيد قربان و تقرب به خدا، آن هم در سايه عبوديت و بندگى .

ما، بنده آنيم كه در بند آنيم .

حال كه چنين است ، چرا در بند نفس و بند زر و سيم و بند خواسته ها و داشته ها؟!

دل به خدا بدهيم و در بند عبوديت او باشيم ، تا از هر قيد و بندى آزاد شويم .

بندگى خدا، اميدبخش است .

و روز عيد قربان مى تواند براى ما اوج اين آزادى برين باشد.

..............................

خجسته باد عيد قربان عيد صالحان وارسته ، و عيد اهل طاعت و تسليم...


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:30  توسط زهره   | 

امروز روز پیوند زهرا و علی است.

عاشقانهترین روز تاریخ .

عاشقانهترین فصل زندگی بشر .

فصل بهار عشق، فصل بهار عاشقان .

فصل ماه و آفتاب .

فصل آینه و آب .

امروز در سرزمین رسالت، بهار میشود .

امروز درخت «عصمت» در خانه وحی شکوفه میکند و به بار مینشیند .

امروز باغ ملکوت سبزترین بهارش را تجربه میکند .

امروز ملایک، خرمن خرمن، گل به دامن میکنند .

امروز، «سخن از نسل گلها در میان است.»

امروز آینه عرش، روشنترین است .

امروز فصل فروردینِ دین است .

امروز باغ ولادت خرمترین است .

خرمتر از اردیبهشت، خرمتر از بهشت .

بهشت امروز آرزو میکند کاش به جای مدینه باشد، تا قدمگاه استوارترین گامهای عشق قرار گیرد .

عشق علی امروز چه منجلی است. امروز زهرا مهمان دل علی است. دل علی، امروز عرشیتر از همیشه است. امروز علی عاشقتر از همیشه است. شیداتر از همیشه است. امروز علی لب به شعر میگشاید. امروز حماسیترین مرد تاریخ زبان به تغزل میگشاید:

«ولی الفخر بفاطم و ابیها ثم فخری برسول الله اذ زوجنیها؛ من به فاطمه و پدرش افتخار میکنم. و مباهات میکنم به رسول خدا، هنگامی که دخترش را به ازدواج من درآورد.»


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:20  توسط زهره   | 

تا صورت و پیوند جهان بود علی بود

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود

سلطان سخا و کرم و جود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم زعلی شد

آدم چو یکی قبله و معبود علی بود

آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن

کردش صفت عصمت و بستود علی بود

جبریل که آمد ز بر خالق یکتا

در پیش محمد شد و مقصود علی بود

آن قلعه گشايي که در قلعه ی خیبر

برکند به یک حمله و بگشود علی بود

عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت

آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم

از روی یقین در همه موجود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است

تا هست علی باشد و تا بود علی بود

سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان

شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

... التماس دعا...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 7:37  توسط زهره   | 

حرفی بزن، گرفته دلم، آشناترین
من باز یاد روی تو کردم و این چنین

قامت به قصد قرب نگاه تو بسته ام
رویم به بی کرانه ولی ریشه در زمین

چشمم به چشم ناز تو : "ایّاک نعبدُ"
دستت پناه دست من: "ایاک نستعین"
...
...

من بیکسم و راهی شهر حضور تو
سرمایه ام تویی و دل عاشقم....همین!

منبع: الهه ی ناز


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:12  توسط زهره   | 

                              

شب قدر، بال گشودن فرشتگان و عرشیان، روی زمین دیدنی است. ستارگان با نورافشانی زیبای‌شان اشک‌های سوز و توبة بندگان گنه‌کار را در اوج نگاه‌های‌شان و در آسمان عشق منعکس می‌کنند. آری، دست‌های نیاز سوی خداوند بلند شده است تا از عطر رحمت او سرشار شوند.

اطرافم را می‌نگرم. همه جا پر شده است از بوی رحمت و مهربانی و عشق خداوندی. همه جا لبریز نالة سوزناک عاشقان الهی است. نواهای عاشقانه با آوایی عطشناک، تشنگی روح‌های سرگردان در کویر دنیا را سر می‌دهند و با ناله‌های بک یا الله»، عاشقی و نیاز را به اوج می‌رسانند. امشب، مهتاب مثل همیشه نیست، او نیز نورانی‌تر شده تا با تابش رحمت الهی بر دل‌های تاریک و سیاه چندین ساله، آن‌ها را روشن و الهی کند.

پروردگارا! در این شب، چشم به آسمان دوخته‌ام و سر بر آستان کبریایی تو. بارالها! تسبیح‌گوی توام و چشم در چشم افق دوخته‌ام و در مدار نگاهم نظاره‌گر کهکشان مهربانی توام. یا نور! هیچ یاریگری نیست جز مهربانی تو. پس دستم بگیر. هیچ تکیه‌گاهی نیست جز پناهگاه مودّت و رحمت تو. مرا نزد خویش بپذیر. قطرات اشک و ناله‌های سوزناک، آرام آرام دلم را به سویت می‌کشاند.

شب قدر، بال گشودن فرشتگان و عرشیان، روی زمین دیدنی است. ستارگان با نورافشانی زیبای‌شان اشک‌های سوز و توبة بندگان گنه‌کار را در اوج نگاه‌های‌شان و در آسمان عشق منعکس می‌کنند.

مهربانا! می‌دانم که شب قدر را فرصتی برای دل‌سوختگان و عاشقان راهت قرار داده‌ای و من باید این پلکان صعود را در این شب زیبا و نورانی بپیمایم. باید راهی به سوی آسمان بیابم. باید خود را به ابدیت نزدیک کنم. باید هم‌چون فرشتگان، گرداگرد امام هستی بگردم. باید بروم به سوی نورانیت. باید وجودم را در اینة خوبی‌ها منعکس کنم. باید در این شب، خود را پیدا کنم که سال‌هاست گم‌کردة راهم و اسیر پندارهای خویش. باید در این جادة تنهایی گام بردارم، عاشقانه نالة بک یا الله» سر دهم و بند بند یا غیاث المستغیثین» را بر لوح دلم حک کنم.

باید رنگ خدا گیرم که شب قدر، شب زیبایی‌هاست، شب آسمانی شدن است. شب هم‌نشینی با فرشتگان است. شب توبه و استغفار، شب وعده با خداست. و من آمده‌ام با چشمانی اشکبار و دستانی تهی و کوله‌باری از گناه که بر دوشم سنگینی می‌کند.

آمده‌ام تا همیشه نیازم را با بی‌نیازی وجودش یک‌رنگ کنم. آمده‌ام تا تسبیح توبه و استغفار را دانه‌دانه بشمارم. آمده‌ام تا وجودم را در اقیانوس بی‌کران رحمت الهی غرق کنم.

آمده‌ام ای خوب‌ترین! ای بهترین! ای مهربان‌ترین! تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقة راهم کنی. آمده‌ام تا به چهارده نور پاک، قسَمت دهم و والاترین کتاب را بر سر بگیرم و بالاتر روم. مرا به خویش وامگذار و در این شب، با بهترین دوستانت هم‌نشین کن و از خویش مران که بی‌تو حیرانم و سرگردان.

التماس دعا

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 7:8  توسط زهره   | 

 

شاهنشهي و شد نجفَت مركز شاهي

ايوان تو نور است و جهان جمله سياهي

 

گر پاي كسي در حرمت جاي بگيرد

از لطف خريدار شوي تو به نگاهي

 

من رعْيَتِ مُلك توام اي شاه ولايت

شاهي بنما و بده بر ما تو پناهي

 

ديوار حرم، سنگ حرم، صحن و سرايت

دل را ببرد تا به خدا، گر كه بخواهي

 

گر قسمت من بوسه به خاك نجف افتد

سخت است بيارم به حرم، بار گناهي

 

از دور اگر چشم من اُفتد به ضريحت

گويم كه بگردم به فداي تو الهي

 

گمگشته طوفان بلاها به سراغت

آيد نشود در دو جهان غرق تباهي

 

دريا مَثَلِ كوچك بحر كرم توست

مي ميرد اگر آب ننوشد لب ماهي

 

از كودكي‌ام حب تو با شيره ي جان داد

مادر به اميدي كه شوم آنچه تو خواهي

 

يك عمر دلم را به تو بستم كه از آن رو

گويي بمن اي شاه، تو هم جزء سپاهي

 

                                                                                          سروده کمال مؤمنی


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:22  توسط زهره   | 

امام صادق(ع):
خواب روزه دار عبادت،
خاموشي او تسبيح،
عمل وي پذيرفته شده
و دعاي او مستجاب است.

...

ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت و غفران مبارک باد.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:50  توسط زهره   | 

قطعه گمشده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

***اللهم عجل لولیک الفرج***

شعبان بهانه ای است برای دوستی با خدا ، لحظه هایت سرشار از این دوستی باد.


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 7:12  توسط زهره   | 

آلاله نو دمیده چیدن دارد

آواز فرشتگان شنیدن دارد

میلاد حسین است و ابوالفضل و علی

یک ماه و دو آفتاب دیدن دارد

حسین سلطان عشق،عباس ساقی عشق و سجاد راوی عشق... کاروان عشق در راه است و خود "عشق" نیمه شعبان خواهد آمد...

اعیاد شعبانیه مبارک...


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 6:47  توسط زهره   | 

خورشید عشق را، ره شام و زوال نیست

بر هر دلی که تافت، در آن دل ضلال نیست

در آسمان دلبری و آستان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نیست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست، جان و دلم را ملال نیست

با نام احمد است که دل زنده می شود

دل را بیازمای که کاری محال نیست

ای آفتاب حق که تویی ختم مرسلین

با روشنیّ روی تو، بدر وهلال نیست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تویی وغیر تو حدّ کمال نیست

تا تو شفیع خلقی و دریای رحمتی

امید عفو هست و نشان وبال نیست

در صحنه حیات و به طومار کائنات

آیین پاک منجی ما را همال نیست

ما عاشقان و پیرو راه محمدیم

بهتر ازین طریقت و راه و روال نیست

...

بلغ العلي بكماله... كشف الدجي بجماله

حسنت جميع خصاله... صلوا عليه و آله


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:18  توسط زهره   | 

سکان زمین و آسمان است علی

سلطان همه جهانيان است علي

گلواژه ي منشق از علي اعلاست

سر چشمه ي فيض بي كران است علي

آوازه ي او ز هفت اقليم رسد

مشهور به هفت آسمان است علي

سر سلسله خليل عبادالرحمن
آن بنده ي سر به آستان است علي

برتر ز علي رب جلي خلق نكرد

آقاي همه بهشتيان است علي

از بعد نبي بر همه ي مخلوقات

از جانب دوست ارمغان است علي

اول وصي پيمبر اعظم اوست

بر دين رسول روح و جان است علي

شاگرد محمد امين است ولي

استاد همه پيمبران است علي

دستور تمام انبيا در دستش

حق را شب معراج لسان است علي

هستند امامان مبين رهرو او

يعني كه امير كاروان است علي

همتاي امير عشق تنها زهراست

با دخت رسول همزبان است علي

بر هر نبي و ولي، ولي الله است

مولاي جميع انس و جان است علي

در نور محبتش پر از جاذبه است

محبوب قلوب شيعيان است علي

بر غيب و شهود حاكم و سلطان است

آگاه ز راز كهكشان است علي

جنت يكي از صنايع دستانش

صنعتگر آفريدگان است علي

ايمان و نماز و اصل اسلام علي است

توحيد و معاد عارفان است علي

مفتاح علوم ايزدي در نزدش

ديباچه ي علم لا مكان است علي

اين است گواه لا مكان بودن او

يك شب به چهل مكان عيان  است علي

مولا و امام متقين كيست علي است

حقا كه امير مومنان است علي

سلمان كه سبو از مي منّا نوشيد

او ظرف و در آن قطره چكان است علي

ميثم سر دار از علي مي گويد

بالله مي وصل عاشقان است علي

قنبر كه غلامي علي منصب اوست

او سالك و پير راهدان است علي

در مركز وحي كاتب وحي علي است

بر حامل وحي ترجمان است علي

گنجينه ي مخفي معارف مولاست

آئينه ذات مستعان است علي

تفسير مبين فطرة الله علي است

عشقش به دل پير و جوان است علي

آيات مبين مديحه اوصافش

هر سوره و آيه آرمان است علي

قرآن بدون او به قرآن جعلي است

تا ناطق و منطق و بيان است علي

دانيد كه سرّ اسم اعظم در چيست

اكسير به رمز كن مكان است علي

در اولُ الاولين عيان كيست علي است

در آخر الآخرين نهان است علي

احسان قديم و حكم فرماي ازل

مسجود همه فرشتگان است علي

موساي قلندر از علي نيل گشود

بر كشتي نوح پشتوان است علي

عيسي نه به خويش مرده را زنده كند

تجديد حيات مردگان است علي

ميزان و قسيم نار و جنت حيدر

آري به صراط ميزبان است علي

عنوان علي به چهره ها منقوش است

نامش به رخ مواليان است علي

با اين همه مظهر العجائب  بشر است !

يا اينكه خداوند جهان است علي

افتاده بيا كه دستگير تو علي است

بر بازوي ناتوان، توان است علي

بر سائل خود زكات بخشد به ركوع

با قاتل خويش مهربان است علي

نيروي ولايتش محك بر همگان

بر جمع خلايق امتحان است علي

در روز نبرد تك سوار عرب است

در عرصه صبر قهرمان است علي

خيبر شكن و صف شكن و بت شكن است

هنگام مصاف پهلوان است علي

هر ضربه كه مي زند به شيطان رجيم

تضمين بهشت جاودان است علي

لشگر عددي نبود در حرب علي

تشنه به قتال كافران است علي

در معركه چشم فتنه را كور كند

شمشير به فرق دشمنان است علي

با خنده مظلوم علي خشنود است

ويران گر ظلم پيشه گان است علي

با اشك يتيم ديده اش باراني

با قوْتِ فقير شادمان است علي

قانع به نمك و قرص ناني باشد

با اينكه نعيم آب و نان است علي

آن زاهد شب كه شير روزش خوانند

سالار همه دلاوران است علي

آري سه طلاقه كرد دنيايي را

الحق كه امام زاهدان است علي

هر ذائقه با ولاي او شيرين است

عطر گل و طعم زعفران است علي

او را نشناخت جز خدا و احمد

از بس كه لطيف و دلستان  است علي

آن مير مهيمني كه ما را در حشر

از دوزخيان نگاهبان است علي

روزي كه كسي به داد امت نرسد

آنكس كه به فكر دوستان است علي

امضاي شفاعت است با مهر علي

در حشر جواز مومنان است علي

آرامش شيعيان عالم مهدي است

آرامش صاحب الزمان است علي

از عدل علي كه مي توان گفت سخن

جايي كه شهيد هر زمان است علي


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 14:2  توسط زهره   | 

عجب معامله ای است بین عاشق و معشوق
آدم عاشق دل را که بدهد ؛ 
حوای معشوق را به دست می آورد
در رسم و راه عاشقی
این وظیفه ی آدم است
که شانه هایش را نردبان صعود حوا کند
تا حوا برود بالا و بالاتر
برسد به درخت
برسد به سیب
وظیفه ی حوا ؛
چیدن سیب سرخ از درخت سبز زندگی است
اما...
چیدن سیب بهانه است
حوا دلش برای خدا تنگ می شود
روی شانه های آدم می رود تا دستش را به دامن خدا برساند
اصلاً چیدن سیب بهانه است
عاشقی
یعنی نردبانی باشی

تا معشوق ، روی شانه هایت
برسد به خدا ...


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:57  توسط زهره   | 

آمد... و واژگان نور ميان كلام جهانيان جان گرفت و آسمان عشق در ميان دوستان ايمان، باران آمد.. . و هرم حضور آفتابي اش سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان كرد و حضور و رايحه سبز ايمان را تكرار. سالروز ولادت ام ابيها مادر امامت، همسر ولايت و دخت نبوت بر تمامي دوستداران حضرتش مبارك باد.
شكوفايي غنچه نبوي

در آسمان مكه و در منزل نزول وحي، شوري برپا بود. فرشتگان و حوريان بهشتي هلهله كنان و تبريك گويان به زمين مي آمدند و گرداگرد خديجه حلقه مي زدند و آيه « فتبارك الله احسن الخالقين» را زمزمه مي كردند. آن شب درهاي عرش گشوده شده بود و ليله القدر خدا و تنزل الملائكه تفسير شده و از دامان پاك خديجه، ناز دانه نبوي و گل سپيد احمدي درخشيد.

جشن حضور:

او كه آمد، متولد شد و دل هاي آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بيست جمادي الثاني، زمين و آسمان مكه را نورافشاني كرد. شاه بيت غزل آفرينش، غايت خلقت و ميوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزين نمود. پدر بر دستان كوچكش بوسه زد؛ چرا كه او بضعه النبي، همراه و هم راز پدر و ام ابيها بود.

تهنيت باد:

سال روز ميلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل كسا، اقيانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره عصمت، عصاره بعثت، هم كفو ولايت، پيوند دهنده حلقه نبوت و ولايت، بارور كننده درخت امامت، كوثر الهي، قصيده پاكي ها، مثنوي عرفان، غزل خوبي ها، مدافع ولايت، ام ابيها، صديقه كبري، فاطمه زهرا (س) بر همه شيفتگان و ره پويان طريقش تبريك و تهنيت باد.

القاب مبارك:

گوهر دردانه نبوي و قره العين رسول را با القاب بسياري مي شناسند كه هر كدام از آنها، به دليل ويژگي هاي خاص آن بزرگوار به ايشان نسبت داده شده است. در روايات اسلامي و كتاب هاي تاريخي، بيش از 104 لقب براي آن حضرت آورده اند؛ از جمله اين القاب مي توان از زهرا، كوثر، مرضيه، مباركه، محدثه، انسيه حورا، منصوره و عالمه نام برد.

نور آسماني:

يكي از القاب مبارك و مشهور حضرت فاطمه (س) زهرا، به معناي نور و درخشندگي است. از امام صادق (ع) پرسيدند كه چرا فاطمه را زهرا ناميده اند؟ آن حضرت فرمود: زيرا هر گاه فاطمه در محراب عبادت مي ايستاد و به عبات مشغول مي شد، نور او بر اهل آسمان مي درخشيد، همان طور كه ستارگان بر اهل زمين درخشيدند.

هديه الهي:

از ميان القاب بانوي دو سرا، كوثر لقبي است كه از سوي خداوند به او و پدرش داده شد و به معناي فراواني و زيادي هر چيزي است. شيخ طبرسي در تفسير خود مي نويسد: گفته اند مراد از كوثر، نسل و ذريه حضرت رسول (ص) است كه از فاطمه زهرا (س) دختر آن حضرت به وجود آمده و تا روز قيامت تعدادشان بيرون از شمار است. خداوند اين لقب را در جواب مشركاني كه پيامبر را به واسطه نداشتن پسر، ابتر و بدون دودمان مي ناميدند، به پيامبر خود عطا فرموده است.

سلام بر تو...

سلام بر تو اي دختر بهترين مخلوقات، سلام بر تو اي بانوي زنان جهانيان از اولين و آخرين، سلام بر تو اي همسر ولي خدا، سلام بر تو اي خشنود از خدا و پسنديده او، سلام بر تو اي حوريه از جنس آدمي، سلام بر تو اي فاضله پاكيزه، سلام بر تو اي پرهيزكار نيكو رفتار و سلام بر تو اي هم سخن فرشتگان و اي دانا.

اولين بهشتي:

منزل گاه صالحان و شايستگان بهشت جاويدان است؛ آنان كه راه سعادت را شناختند و خود راه هدايتي براي سعادت ديگران شدند. اولياي الهي و خاندان عصمت و طهارت، از جمله اينانند و فاطمه فرزند محمد (ص)، اولين اين بزرگواران است كه وارد بهشت مي شود. پدر بزرگوارش رسول خدا (ص) فرموده است: «اولين كسي كه وارد بهشت مي شود، فاطمه (س) است».

روح فداكاري:

اي سمبل ايثار و فداكاري، آن گاه كه به محراب مي ايستي و با معشوق خود خلوت كرده و راز و نياز مي نمايي و اشك سجاده ات را در بر مي گيرد و زانوانت از كثرت عبادت ورم كرده و قادر به ايستادن نيست، در پيشگاه يگانه ات دست بر دعا مي گشايي و ديگران را دعا مي كني و حوايج آنان را از خداوند مي طلبي و در جواب فرزند ارجمندت امام حسن مجتبي (ع) كه مي پرسد: مادر چرا ابتدا همسايگان را دعا مي كني؟ مي فرمايي:
«يا بني الجار ثم الدار» پسرم! اول همسايگان و سپس خودمان».

بهترين همسر:

حضرت زهرا (س)، نه تنها دختري مهربان و غم خوار پدر، كه همسري شايسته و بهترين شريك زندگي براي علي (ع) نيز بود و از هيچ مهر و محبت و ايثاري در مورد همسر خود دريغ نمي ورزيد. هرگز از او تقاضا و درخواستي نمي كرد و آن گاه كه شويش به او مي فرمود: فاطمه جان! چرا از من چيزي نمي خواهي تا برايت مهيا سازم، در جوابش مي فرمود: «علي جان! من از پروردگار خود حيا مي كنم كه چيزي را كه تو بر فراهم آوردن آن توان نداري، از تو در خواست كنم.»

ازدواج آسماني:

جگر گوشه رسول خدا، همانند نهالي نو رسته در حال رشد و نمو، و در آستانه ازدواج بود. او هم چون پدر و مادر بزرگوارش، به ارزش هاي انساني و سجاياي اخلاقي آراسته بود. بسياري از مهاجر و انصار خواهان او بودند و آرزوي خويشاوندي با رسول خدا را داشتند، ولي پيامبر به همه آنان جواب منفي مي داد و مي فرمود: «كار ازدواج فاطمه با پروردگارش است، نه پدرش. من در اين مورد در انتظار فرمان خدا هستم.» بعدها پيامبر درباره ازدواج فاطمه فرمود: «فرشته اي از بارگاه خدا بر من فرود آمد كه: هان اي محمد! خداي فرزانه بر تو درود مي فرستد و مي گويد: من در آسمان ها دختر ارجمندت فاطمه را به همسري اميرمومنان علي (ع) در آوردم. تو نيز در زمين او را به ازدواج علي در آور».

بهترين مادر:

سرور بانوان جهان، حضرت فاطمه زهرا (س) كه آراسته به امتيازات معنوي و سجاياي اخلاقي است، دختري غم خوار براي پدر، همسري وفادار و فداكار براي شوهر، و مادري نمونه و موفق براي فرزندانش بود. او كه خود در دامان وحي تربيت شده و مربي اي چون رسول خدا داشت، به همان شيوه و روش فرزندانش را تربيت كرد و از نسل او، يازده ستاره تابناك در آسمان عصمت و طهارت درخشيدند كه هر كدام از آنان، پرچمدار اسلام و قرآن بودند و نيكوست آن حضرت را ام الائمه يعني مادر پيشوايان بخوانند.


احياگر شخصيت:

اسوه زنان عالم در زماني پا به عرصه گيتي نهاد كه مردم حجاز، هيچ گونه ارزش و شخصيتي براي زن قائل نبودند. او خورشيدي بود كه در شب يلداي ظلمت و بي عدالتي، روح حيات را در كالبد زنان زمان خود دميد. او انسانيت، شرافت و عزت را براي مردمان به ارمغان آورد. در آن هنگام كه داشتن دختر مايه ننگ و خفت و خواري بود، پدر بر دستان او بوسه مي زد و از داشتن چنين دختري، بر خود مي باليد.

عشق پدري:

فاطمه (ع) ميوه باغ رسالت، نور چشم پيامبر و عزيزترين و محبوب ترين فرد نزد پدر بود. فاطمه، ميوه دل و روح و روان مصطفي بود و بارها نبي اسلام فرمود: «هر كه فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته است. محبت به او، محبت به من و خشم او، خشم من است. هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است.» آخرين كسي كه پدر با او خداحافظي مي كرد و اولين كسي كه در هنگام بازگشت از سفر به سراغ او مي رفت. فاطمه بود. پدر به او افتخار و مباهات مي كرد و بارها بر دستان او بوسه مي زد و در حق او مي فرمود: «سراسر وجود فاطمه، ايمان و قلب او، سرشار از يقين است.»

آينه تمام نماي پدر:

عايشه، يكي از همسران رسول گرامي(ص) مي گويد: «هيچ كس را نديدم كه در كلام و راه و روش، شبيه تر از فاطمه به رسول خدا باشد.»

بوي بهشت: عشق و علاقه پدر به فرزند خود به حدي بود كه هرگاه او را مي ديد، مي فرمود: « من بوي بهشت را از وجود فاطمه استشمام مي كنم.»

مادر در نگاه فرزند:

امام مهدي (عج) در نامه اي به يكي از يارانشان نوشته اند: «دختر پيامبر خدا، فاطمه زهرا (س) براي من سرمشق و الگوي نيكويي است.» او كه خود از خاندان وحي و يادگار آخرين پيامبر است، مادرش زهرا (س) را الگوي خويش قرار مي دهد. چه نيكوست ما نيز به پيروي از اين مهمان دل هاي منتظر، مقتدا و سرمشق خود را فاطمه (س) قرار دهيم كه نيكوترين پيشوا است.

ساده زيستي و قناعت:

ساده زيستي، زهد و قناعت از ويژگي هاي اصلي زندگاني حضرت زهرا (س) بود. او هم در خانه پدر و هم در خانه همسر، اين روش را دنبال مي كرد و آن را پيشه خود قرار داده بود. روح لطيف و بي آلايش او، از دلبستگي به دنيا و تجملات آن دو روش مي ساخت. فاطمه (س) در تمام عمر، زندگي ساده، با صفا و پر از معنويت را بر گزيد.

معلم نمونه:

حضرت فاطمه زهرا (س) بانوي دو سرا را « عالمه» مي نامند؛ چرا كه او شاگرداني را تربيت كرده كه الگوي دين اسلام و خاندان اهل بيت بوده اند. از جمله اين افراد مي توان از «فضه» خادم حضرت (ع) نام برد. او كه درس آموخته سراي فاطمه (س) بود. فراوان از مكتب او آموخت. فضه، اين شاگرد نمونه، حدود بيست سال جز با كلام خدا (قرآن) سخن نگفت.

شخصيت حضرت زهرا (س) در كلام رهبر معظم:

مقام معظم رهبري در شأن والاي حضرت زهرا (ع) فرموده اند: «شخصيت زهراي اطهر (س) در ابعاد سياسي، اجتماعي و جهادي، شخصيت ممتاز و برجسته اي است، به طوري كه همه زنان مبارز و انقلابي و برجسته سياسي عالم، مي توانند از زندگي كوتاه و پر مغز او درس بگيرند.»

فدك، ميراث نبوي:

يكي از ويژگي هاي حضرت زهرا (س)، علم بي كران و فصاحت و بلاغت در سخنوري است. ايشان در خطبه زيبايي كه از آن به «خطبه فدكيه» ياد مي كنند، درياي بي كراني از نكات سودمند اخلاقي و معارف بلند اسلامي را مطرح مي سازند. فاطمه (س) در بخشي از اين خطبه چنين مي فرمايد: «خداي تعالي، ايمان را وسيله تطهير شما از شرك، نماز را براي جلوگيري از تكبر، روزه را براي به ثبوت رساندن مراتب اخلاص و حج را وسيله اي براي استوار ساختن بنيان دين، عدالت را سببي براي نزديكي دل ها، جهاد را براي عزت و سر بلندي اسلام، صبر و بردباري را مايه استحقاق پاداش، امر به معروف را براي مصلحت حال عموم، نيكي به پدر و مادر را مسيري براي جلوگيري از خشم الهي و صله رحم را وسيله تأخير افتادن مرگ و طول عمر قرار داد».

پاي درس فاطمه (س):

«من دنياي دنيا پرستان را دوست ندارم.»

«از دنياي شما سه چيز محبوب من است: تلاوت قرآن، نگاه به چهره رسول خدا و انفاق در راه خدا».
«بهترين شما كسي است كه در برخورد با مردم نرم خو و مهربان تر باشد و ارزشمندترين مردم كساني هستند كه با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.»

«لذتي كه از خدمت حضرت حق مي برم، مرا از هر درخواستي باز داشته است. حاجتي جز اين ندارم كه پيوسته ناظر جمال زيبا و والاي خداوند باشم.»

«جهاد در راه خدا، مايه عزت و جاودانگي اسلام است.»

«در خدمت مادر باش، زيرا بهشت زير پاي مادران است.»


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:49  توسط زهره   | 

عصر یک جمعه ي دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ي باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ي دلداده ي دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

اللهم عجل لوليك الفرج

***اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم***


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:34  توسط زهره   | 

هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، بگو که من نزدیکم.

بقره/186

 خدایا دلم می خواست یک جایی باشی، حتی اگر شده یک جای دور... آن وقت حتما می آمدم پیشت. حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم ؛

می گویند تو همه جا هستی؛ اما من پیدایت نمی کنم... مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم!!!

همه اش به این آیه فکر می کنم... این آیه مثل یک راز است... یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم . آخر رگ گردن نزدیک ما نیست، درون ماست؛ قسمتی از ماست؛ به این آیه که فکر می کنم، دلم هری می ریزد...

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد... یک چیز دوست داشتنی و قشنگ...

خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، تویی؟

 

«عرفان نظرآهاری»

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:43  توسط زهره   | 

مولي و مقتداي همه ؛ رادمردان ، دلاوران ، ظلم ستيزان تاريخ
و سلام بر علي
پيشواي همه ؛ فرهيختگان ، آزادانديشان و عالمان عالم
و سلام بر علي
استوره همه ؛ عابدان ، زادهدان و پرهيزگاران گيتي
و سلام بر علي
و بر نام زيب و الهي اش
بر قامت استوار و دليرانه اش
بر شكوه و عظمت جاودانه اش
بر بوي خوش مناجات خالصانه اش
بر ركوع و سجود خاشعانه اش
و بر زمزمه هاي عاشقانه ، در سكوت شبانگاهي اش
و سلام بر علي
و بر چكاوك شمشير ذوالفقار او
كه قلب دشمنان حق را مي شكافت
و سلام بر علي
و بر قيام و سكوت او
و ...
سخن از علي است :
اما از علي چه بگوييم ؟! كه سخن راندن از او امري است محال
قلم از نگارش شخصيت بي نظير حضرتش ناتوان
و كلام از بيان اوصاف جاه و مقامش پريشان
علي ، حق است و حق با علي است
علي ، يگانه يگانه است
بي همتاي زمانه
تنهاي تنها
يكتا استوره همه اعصار
و علي ، همان عالي و علي است
تبلور شكوه و عظمت الهي بر صحنه گيتي
خورشيد تاباني كه درخشندگي اش زوال نپذيرد
از علي چه بگوئيم و فضائلش را چگونه بر شماريم ؟!
كه در حد نگنجد و از شمارش برون است
علي ، خود فضيلت است
كه نه فضيلت با او شكل ميگيرد
علي خود ميزان است
كه علي ، خود ، صراط است
علي ؛ تجسم زنده عدل است
علي ، صوم و صلوة است
و ...
و همه فضائل در علي رخ مي نمايد.
علي ؛ يگانه هميشه تاريخ است
يگانه در ولادت
تنها مولودي كه خداوند درب خانه بر وي گشود
و او را ميزبان شد
يگانه در نام
و خداوند او را علي نام نهاد
يگانه در پذيرش اسلام
يكتا همسر فاطمه
يكتا قهرمان تمامي اعصار
يكتا وصي و جانشين پيامبر
و .... سرانجام
تنها پيشوايي كه در محراب عبادت به خدا پيوست
با اين همه چگونه مي توان از علي سخن راند!
پس به قدر توان از اين اقيانوس بي كران بايد چشيد
و از فضايل بي انتهايش بهره جست
ما بي علي چيستيم
و بي علي كيستيم
كه هيچيم ، هيچ
ما با علي اعتبار مي يابيم
و در راه و صراط او رستگار مي گرديم
دوري از علي گمراهي و ضلالت است
علي مرز ميان حق و باطل است
پس اگر نميتوانيم چون علي زندگي كنيم
و در مسير علي گام بر داريم
چگونه خويش را پيرو او بدانيم ؟
مگر نه اينكه علي ، حامي همه دردمندان و رنجديدگان تاريخ است
پس اين همه جفا و بي مهري نسبت به همنوعان چيست ؟!
اين همه كاخ هاي زيبا و سر به فلك كشيده ، در كنار بيغوله هاي دردمندان چه معنايي دارد؟
و اين همه اسراف ها و سفره هاي رنگارنگ ، در كنار گرسنگاني كه محتاج به تكه اي نان خشك مي باشند چه توجيهي دارد؟
مگر نه اينكه ؛ علي را حامي ستمديدگان و دشمن ستمگران مي دانيم.
پس چگونه مي توان نظاره گر اين همه ظلم در جهان بود و دم فرو بست و قدمي بر نداشت ؟
ما همه مسئوليم و همه مكلف به اجراي فرامين مقدس علي و پيمودن در راه سرافراز او
اگر انساني به خاطر فقر و تنگدستي به آلودگي و فساد تن دردهد ،
و در خود توان ياري او را داشته باشيم و قدمي بر نداريم ، از علي و راهش دور مانده ايم !
اگر مظلومي در جهان فرياد ياري سر دهد و به قدر و توان خويش او را ياري نرسانيم از علي و انديشه والايش جدا افتاده ايم .
شيعه علي بودن ، تنها به ذكر نام او و اشك ريختن در مظلوميت او و توصيف اوصاف بي مثال او نيست ،
كه شيعه علي بودن تاسي به راه و صراط اوست ،
بايد با علي خدا را بشناسيم
با علي حق را دريابيم و با علي زندگي كنيم
و با علي مرگ را در آغوش بگيريم
هرگاه علي در تمام زندگي ما نقش بست
آنگاه ما شيعه راستين او خواهيم بود ، وگرنه ؟؟

اميد است حضرتش كاستي هاي ما را با عظمت و بزرگواري خويش درگذرد و دنيا و آخرتمان را با عنايات و شفاعت خويش آبادان سازد

فرستاده اي از يك دوست

ممنون از لطف شما دوست عزيز

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 8:40  توسط زهره   | 

حرفهايي كه خـــــــــــــدا نگفت!!(قسمت اول):

 بنده من! چرا پيش من نمي آيي؟ از من مهربان تر و زيباتر و غني تر چه معشوقي داري؟ چرا عاشق من نمي شوي؟ تو چگونه عاشقي هستي كه من بايد ناز تو را بكشم؟ چرا اين قدر كودكي كه بايد تو را با عسل و آتش گول بزنم و پيش خودم بياورم؟ چرا روز ها با مردمان معامله و معاشرت مي كني و شبها به من ناسزا مي دهي؟ من ليلي هستم تو چرا مجنون نمي شوي؟ من هر روز كاسه هايت را مي شكنم چرا نمي فهمي كه تو را دوست دارم؟ چرا نمي فهمي؟ چرا براي كاسه شكسته هايت گريه مي كني؟ كاش تو را نمي آفريدم... «كاش مي دانستي چقدر مشتاق تو هستم و همان بهتر كه نمي داني كه اگر مي دانستي از شوق مي مردي»(مضمون حديث قدسي) و من نمي خواهم بميري مي خواهم زنده باشي و عاشقم شوي؛ عاشقم شوي تا عاشقت شوم و عاشقت شوم تا تو را بكشم. زيباي من! صد و بيست و چهار هزار و چهارده فرشته را به شكل انسان فرستادم تا عاشقي را به تو بياموزند اما تو.... فقط نماز خواندي كه به جهنم نروي و روزه گرفتي كه به حوري برسي و .... فردا كه بزرگ شوي و به بلوغ برسي، خواهي فهميد كه من زيبا هستم آنگاه مي خواهي عاشق من شوي ولي دير شده است و تو در آتش فراق من خواهي سوخت و جهنمي كه مي گفتم همان خواهد بود. 

 

 حرفهايي كه خـــــــــــــــدا نگفت!!!(قسمت دوم)

بنده ي من ! نميدانم چه بگويم حتي از نوشتن عبارت «بنده ي من» خنده ام ميگيرد تو بيشتر بنده ي خودت هستي تا من كاش فرشته ها را نمي آفريدم تا كارهايت را فقط خودم ميديدم اما حالا غير از من هزارها فرشته تو را ميبينند و ... در آسمانها وقتي فرشته ها ميخواهند به تو اشاره كنند، ميگويند:«جانشين» بعضي وقتها كه خرابكاري ميكني، ديده ام كه فرشته اي در حاليكه به تو اشاره ميكند، به فرشته نزديك خود با پوزخند ميگويد: «جانشين را نگاه كن!» و بعد هر دو ميخندند آن وقت بغض گلويم را ميگيرد.... با خودم ميگويم «نه، او حتماً مي آيد» و دريغ از آمدن تو ... بنده ي ... ! كمي هم به فكر من باش مرا نزد مخلوقاتم شرمنده نكن آخر ناسلامتي تو جانشين من روي زمين هستي. تو چگونه جانشيني هستي كه به جاي «خلافت»، «خلاف» ميكني؟! بغض، اجازه ي نوشتن نميدهد... باقي درد دلهايم را بعدا برايت خواهم نوشت اين نامه را به يكي از فرشتگانم ميسپارم تا پنهاني برايت بياورد. دوستدار تو؛ خدا.

 

  

حرفهايي كه خـــــــــــــــدا نگفت!!!(قسمت سوم)

بنده ي من؛ جانشين گرامي؛ خليفه ي عزيز، دلم خوش است دارم با تو حرف مي زنم فكر مي كنم اگر اين حرفها را هم در قرآن به همراه بقيه حرفهايم برايت مي فرستادم با آن همان معامله اي را مي كردي كه با قرآن كردي من قرآن را نفرستادم كه حرفهايم را مثل طوطي تكرار كني و حمد و سوره اش را بر سر قبر پدربزرگت بخواني و آيت الكرسي اش را براي مسافرت عمه ات! من ... اصلاً شايد بهتر است ساكت باشم و اين قدر اصرار نكنم مي ترسم فرشته ها برايم حرف در بياورند اما نه بايد بگويم... بايد با تو اتمام حجت كنم مي خواهم چند روز ديگر كه عزرائيل تو را به اينجا آورد بهانه اي نداشته باشي همه معشوقان عالم براي عاشقانشان تره هم خرد نمي كنند آن وقت من همه آسمانها و زمين را به پاي تو ريختم اما تو ...

 

  

 حرفهايي كه خـــــــــــــــدا نگفت!!!(قسمت چهارم)

بنده من سلام ... دلم براي تو تنگ شده است؛ دير وقتي است نيامده اي در بزني دلم براي التماسهايت تنگ شده است عاشق كوچك من! وقتي كه در مي زني و التماس مي كني، كمي شبيه عاشقها مي شوي ولي وقتي در را باز مي كنم و حاجتت را مي دهم و مي روي، شبيه گداها مي شوي! بعضي وقتها حتي يادت مي رود تشكر كني... بنده من!... بنده من! ... بنده من! وقتي كه مي آيي و در مي زني و گريه مي كني فكر مي كنم عاشقم شده اي ولي وقتي از روزنه ي در، تو را نگاه مي كنم، نگاهم به زنبيل تو مي افتد. كاش مي دانستي چقدر دلم مي شكند... بنده كوچك من! دلم مي خواست براي يك بار هم كه شده وقتي در را باز مي كنم به من نگاه كني اما نگاه تو هميشه به دستان من است... كاش مي دانستي چقدر دلم مي سوزد بنده غافل من! دلم براي تو تنگ مي شود . 

  

 

 حرفهايي كه خـــــــــــــــدا نگفت!!!(قسمت پنجم)

 بنده من!... بعضي وقتها كه وضو مي گيري و براي خواندن نماز مي آيي آنقدر ذوق مي كنم كه باورت نمي شود همه ي فرشتگان را صدا مي زنم تا بيايند و تو را تماشا كنند وقتي همه جمع شدند، به آنها مي گويم: «نگاه كنيد. بنده ي من آمده با من حرف بزند» ولي وقتي شروع مي كني به حرف زدن با من و مي رسي به جمله «فقط تو را دوست دارم و تنها تو را مي پرستم»(ايّاك نعبد) فرشته ها پنهاني مي خندند و تو را مسخره مي كنند و كاش مي دانستي چقدر دلم مي سوزد... جانشين من! وقتي به فرشته ها مي گويم بنده ي من واقعاً مرا دوست دارد ، فرشته ها مي گويند: «او را امتحان كن» و من براي اينكه به آنها ثابت كنم كه تو مرا دوست داري از تو امتحان مي گيرم ولي تو با آنكه جواب درست را مي داني، «اشتباه» جواب مي دهي و كاش مي دانستي چقدر نزد فرشتگان خجالت مي كشم... كاش اصلاً نمي آمدي و كاش اصلاً نمي گفتي كه فقط مرا دوست داري... 

 

 

 حرفهايي كه خـــــــــــــــدا نگفت!!!(قسمت ششم)

«خداي بزرگ، بنده ات گناه كرد.» ... بنده ي من! صداي فرشته ام را مي شنوي؟ گناه تو را جار مي زند. اين فرشته ها از اينكه اين قدر به تو محبت مي كنم حسوديشان ميشود. يكي از آنها آمده و روي شانه ي چپ تو نشسته تا هر وقت گناه مي كني به من بگويد تا من كمتر تو را دوست داشته باشم. اما من در عوض فرشته اي را فرستاده ام تا روي شانه ي راست تو بنشيند و هر وقت كار خوبي كردي فرياد بزند و همه را خبر كند. مي داني، خيلي وقت است منتظرم فرشته ي سمت راستي تو فرياد بزند و مرا خوشحال كند؛ خيلي وقت است منتظرم بگويد «بنده ات توبه كرد». خيلي وقت است منتظرم... اما هميشه صداي فرشته ي ديگر بلند است كه: «اي خداي بزرگ، بنده ات گناه كرد» و آن قدر اين جمله را بلند ميگويد تا همه ي فرشته ها بشنوند. كاش مي دانستي بغض يعني چه... آري بنده ي من! تو را دوست دارم آنقدر كه بعضي وقتها كه گناه مي كني كاري مي كنم كه فرشته ي حسود متوجه گناه تو نشود و فرياد نزند.(*) و قسم مي خورم كه نمي دانستي. كاش بفهمي بنده ي من... (*الشاهد لما خفي عنهم/دعاي كميل)

  

 

حرفهايي كه خـــــــــــــــدا نگفت!!!(قسمت هفتم)

 بنده ي من سلام! اين نامه اي است از طرف من براي تو؛ تويي كه ادعاي عاشقي مي كني آيا عاشق مايل نيست با معشوق خويش خلوت كند؟ مي گويي مرا دوست داري اما شبها در خواب به سر مي بري چگونه باور كنم كه مرا دوست داري؟ نيمه شبها كه همه در خوابند منتظر آمدن تو هستم اما نمي آيي... بنده ي من هر شب فرشته اي را به سراغ تو مي فرستم تا تو را صدا بزند اما تو... اما تو ... نمي آيي بنده ي من... بيدار هم مي شوي و نمي آيي ولي گاهي حتي صداي فرشته ام را هم نمي شنوي اصلا بيدار نمي شوي... نمي دانم با گوشهايت چه كرده اي آنها را به شنيدن چه صدايي عادت داده اي كه صداي فرشتگان برايشان غريبه است. فرشته ام بعضي وقتها از صدا زدن تو پشيمان مي شود نمي دانم شايد تو آن عاشقي نيستي كه به دنبال آن مي گردم شايد دروغ مي گويي كه مرا دوست داري... فرشته هر شب مي پرسد: او نمي آيد. به سراغ ديگري بروم؟ - نه او مي آيد. آري بنده ي من. به آمدن تو اميد دارم و فرشته ام را به سراغ تو مي فرستم تا تو را صدا بزند... تا تو را صدا بزند بنده ي من هر شب و مي دانم كه دير يا زود خواهي آمد... بنده ي من! گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم تو را من چشم در راهم ... 


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:49  توسط زهره   | 
JavaScript Codes

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 9:55  توسط زهره   | 

ز لیلی من شنیدم یاعلی گفت

به مجنون هم رسیدم یاعلی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد و او هم یاعلی گفت

یقین پروردگار آفرینش

به  موجودات  عالم یاعلی گفت

خمیر  خاک  آدم را سرشتند

چو بر می خواست آدم  یاعلی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

یقین اینجا علی  هم  یاعلی گفت

علی را ضربتی  کاری  نمی شد

گمانم   ابن   ملجم    یاعلی  گفت

التماس دعا


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:31  توسط زهره   | 

 

صدای پای کاروانیان است می شنوی ؟

مظلومان آل ابراهیم را میگویم آمدند...

آسمان آبی بود و زمین مدینه از هرم سوزان خورشید تفتیده، و اینجا محله بنی هاشم .

حسینم! برادر! شنیده ام که قصد سفر داری، منم ، محمد، زاده حنفیه

ای سوار سرگران، کم کن شتاب              جان من لختی سبکتر زن  رکاب

جان برادر تو بهترین و عزیزترینی و من در پند تو سزاوارترین.

یگانه هستی! قدری درنگ کن! راه سخت است و نا هموار، و اهریمنان در کمین نشسته اند، مبادا فریب اهل عراق، ستون خیمه علویان را واژگون سازد ؟

جان جانان! چون دل به راه سپرده ای؛ لااقل از راهی سفر کن که عبد الله زبیر بدان سو رفت، تا گرفتار گرگان بنی امیه نگردی .

 و حسین، زاده فاطمه در پاسخ  می گوید : برادرم محمد؛ به سوی مکه می روم و از سرزمین حرام به سوی دل روانه خواهم شد .

نیایم "رسول گرامی اسلام" را در رویایی راستین دیدم که می فرمود: حسین به سوی خدا بشتاب ، خدای بزرگ چهره لاله گون تو را می خواهد ، در حالی که خاندانت در دست همراهیان ابلیس گرفتارند ، دست هایشان بسته و در روی شتران بدون کجاوه به این سو و آن سو رهسپار .

و اکنون روز یکشنبه 28 رجب المرجب سال 60 هجری قمری است و امام علیه السلام راهی مکه می شود.

زمین خشک و سوزان و بیابان از فرط تشنگی تلظی می کند قافله در حرکت است ، امیر کاروان بی امان، چون شیری غران به گرد کاروان می نگرد .

پنج روز کاروان در سینه تفتیده بیابان و صحرایی سوزان .

از یک سو "ذو الحلیفه" و مردان و احرامیان و از سوی دیگر دزدان و حرامیان از آل ابی سفیان .

و اینک شب جمعه سوم شعبان المعظم سال شصت هجری قمری امام علیه السلام و همراهیان با جسمانی خسته و بی امان به بیت الله الحرام می رسند و چهار ماه و شش روز در مکه مکرمه ؛ مَحرم حرم می گردند .

مردمان در این ایام به زیارت امام می آیند ، عبد الله ابن مطیع عدوی به حضرتش عرض می کند فدایت گردم کوفه سرزمین بد یمنی است مبادا به آن سو رهسپری .

نیایم "رسول گرامی اسلام" را در رویایی راستین دیدم که می فرمود: حسین به سوی خدا بشتاب ، خدای بزرگ چهره لاله گون تو را می خواهد ، در حالی که خاندانت در دست همراهیان ابلیس گرفتارند ، دست هایشان بسته و در روی شتران بدون کجاوه به این سو و آن سو رهسپار .

کوفیان بودند که خون بابت را بر زمین جاری کردند و پشت برادرت را خالی ساخته و به آن آقای بنی هاشم نیرنگ روا داشتند .

مولای من در حرم بمان بدرستیکه تو آقای عرب هستی و در تمام حجاز هماوردی برای تو نیست ، بخدا قسم اگر از میان ما بروی بنده دستان امویان خواهیم شد .

امروز روز ترویه است آقای خوبان و سرورجوانان بهشت در صحرای عرفات بر فراز جبل الرحمه با خدای بزرگ نجوا می کند : « اللهم انی ارغب الیک و اشهد بالربوبیته لک مقراً بانک ربی » خدایا من مشتاق توام و گواهی می دهم به پرودگاریت و اقرار می کنم که تو پروردگار منی .

روز ترویه ،وادی عرفات و حسین تنها با «خدای حسین» معبود من بنده ات در آستان تست و از فرط عشق گویا که در فناء تو فانی گشته است .

و بدینسان وعده الهی نزدیک می شود زاده اسماعیل به مذبح می رسد .

آی کاروانیان این جا کجاست ؟

عطش و آتش بردل غربت طعنه می زند و سنگ ریزه های سوزان کویر بر دلتنگی و خستگی کاروان نیشتر و بدنهای مالامال از تشنگی و گرسنگی آنان را می آزارد.

خورشید غروب دوم محرم ، به آرامی خود را در سینه افق جای می دهد ، سکوت بر کاروان سایه افکنده باز صدایی دوباره می پرسد اینجا کجاست ؟

پاسخی خسته می آید: اینجا ساحل فرات است.

نام دیگرش چیست ؟

مولای من نینوا ، غاضریه ، شفیه.

 نه؛ نه؛ نام دیگری هم دارد؟

فریادی در سینه خفته به پاسخ می نشیند آقای من اینجا کربلاست.

 آری حسین به کربلا می رسد ودل کویر را در تب و تاب می اندازد . آسمان نیز چهره در هم کشیده است .

زمین بغض خود را فرو می برد و فرات بی صدا به گریه می نشیند .

سیاهی شب با سپیده صبح در می آمیزد صدای چکاوکان مرگ به گوش می رسد.

ای سیاهی کیستی که راه را بر ما بسته ای ؟

 منم حر پسر یزید ریاحی.

آقا!! از جانب عبید گماشته ام ، راه کوفه بر شما بسته است .

 چند روزی بدین منوال گذشت، سپاهیان ایمان ، همراه با سپاه کفر رو به سوی یک خدا داشتند ، در صدر دو سپاه یک پیشوا به امامت می ایستاد و آن حسین زهرا بود.

اما ابلیس را نماینده ای بود در کوفه که سرشت او با قساوت و خونخوارگی پیمان بسته بود ،همو نامه ای به سوی حر گسیل داشت که : راه را بر حسین سد نما و آنان را به سوی دشت سوزان کربلا روانه و آب را بر آنان ببند و عرصه را بر آنان تنگ ساز .

یگانه هستی! قدری درنگ کن! راه سخت است و نا هموار، و اهریمنان در کمین نشسته اند، مبادا فریب اهل عراق، ستون خیمه علویان را واژگون سازد ؟

حال کاروانیان به کربلا رسیدند حضرتش فرمود«اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء » 

بـــــار بگشـــــایید اینجـــــــا کربلاست

آب و خاکـــش با دل و جان آشنــاست

السّــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا

السّــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا

السّــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق

وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق

السّــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم

قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبــــــــرم

کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی

مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی

آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن

بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن...

قافله شهادت در دل غاضریه خیمه می زند امام می فرماید : بخدا قسم اینجا شهادتگاه ماست کودکان ما را در این وادی به اسارت می برند و جگر گوشه هایمان در این وادی به خاک و خون می غلتند .

نفیر مرگ با آمدن پسر سعد بن ابی وقاص به صدا در می آید .

قاصد نفرت و غیض به سوی امام می آید چرا به عراق آمده اید؟

امام در پاسخ می فرماید عراقیان خود مرا با نگاشتن نامه خوانده اند اکنون اگر از آمدن من کراهت دارید به حجاز باز می گردم ، "عمر" نامه ای به ابن زیاد نوشت و ماجرا را گزارش کرد ، آن کور دل دنیا و آخرت در پاسخ گفت:حال که چنگالهای ما به سوی او نشانه رفته است امید بازگشت به حجاز دارد؟

دیگر راهی برای او نمانده است .

صدای نفیر بلند و بلند تر می شود .

و ناگهان هاتفی از آسمان بانگ بر می آورد:

 قتل الحسین بکربلا عطشاناً ...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:4  توسط زهره   | 

کدام وحی نازل شده که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، هیجان را با نفس‏هایش در هوا می‏پراکند؟

شقیقه‏های رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کدام شگفتی را عرق کرده است که حتی صحرا، سراپا گوش ایستاده تا نازل شود شکوفه‏های کلام از دهان مبارک پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله . تا بهار را بشنود.

قافله از رفتن باز می‏ماند، دست بلند پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را که فرمان ماندن می‏دهد.زین‏ها بر هم سوار می‏شوند تا آفتاب.

برکه، هیجان را زانو زده است. پیامبر، هیجان را بالا می‏رود تا نفس در سینه‏ها حبس شود؛ نکند قبله عوض شده باشد!... نکند معجزه‏ای در راه!... نکند!...

دستی تکان می‏دهد تا سکوت پر بگیرد و پروانه‏های کلام را بر لب‏ها بنشاند و خاطرهای پریشان را آرام کند.

لب وامی‏کند پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و حروف نام (علی علیه‏السلام )، همچون پروانه‏هایی زیبا، فضا را پر می‏کنند. تا برکه موج بزند سراسر لبخندهای دیرسالش را.

علی علیه‏السلام در کنار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ایستاده؛ عکسشان در برکه تصویر می‏کند یکی بودن را.

سه بار دشت تکرار می‏کند صدای رسای پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را که سه بار در برکه همیشه شاهد مظلومیت، برکه همیشه گواه غدیر موج می‏زند «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».

سنگ‏ریزه‏های بیابان، سه بار تکرار می‏کنند. باد، سه بار پژواک می‏کند در هر چه کوه است.

حجاز قسم می‏خورد سه بار، این کلمات ملکوتی را هیجان، کل می‏کشد این شادی بهنگام را، این شوق بی‏پایان را، این خبر شادباش را.

برکه می‏رقصد؛ همچون اشک‏هایی که از خوشحالی بر گونه‏های اسلام می‏رقصید. آفتاب، هلهله می‏کند برکه خوشبخت غدیر را که به تماشای تبریک این فرخنده روز نشسته است. دست دادن مسلمانان با علی علیه‏السلام جانشین پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و وصی خدا را.

غدیر، برکه نیست؛ دریایی است که از دلش، اقیانوسی به وسعتِ ازل و ابد وَ به عمقِ تاریخِ درد، سر برآورده است.

غدیر، سر آغاز رسالتِ آسمانی تمام پیامبران خداست.

درختِ دین، در غدیر است که سر به ملکوت می‏ساید.

امامتِ دوازده خورشید، در روشنِ چشم‏های غدیر، طلوع کرده است.

اینک، دستِ تمامتِ اسلام است که بالا می‏رود.

اینک، دستِ نورانیِ قرآنِ ناطق است که تا عرش خدا اوج می‏گیرد.

اینک، زمین است که به آسمان می‏بالَد

اینک، خورشید است که بر تابشِ خود بر علی علیه‏السلام ، به زمین فخر می‏کند.

و اینک این کلماتِ آسمانی، از ملکوتِ کلامِ پیامبر علیه‏السلام منتشر می‏شود که:

«هر که را من مولا و سرپرستِ اویم، پس علی علیه‏السلام نیز مولا و سرپرست اوست؛ خدایا! دوست بدار هر که او را دست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد».

علی علیه‏السلام ، آن نورِ اَزَلی است که پیش از آفرینشِ جهان، در رگانِ هستی، جاری بود.

علی علیه‏السلام ، آن هدایت‏کننده بزرگِ بهشت است که اگر دست‏های بیعت، با او راستین بودند، کام زمین، در عطش عدالت نمی‏سوخت.

اگر جهان، قدر غدیر را می‏دانست، اکنون آسمان‏ها آرزو می‏کردند که ای کاش لحظه‏ای به جای این کُره خاکی باشند!

هجدهم ذیحجه سالِ دهمِ هجری، روزی‏ست که هستی، تمامتِ خود را به غدیر بخشید.

این عید بزرگ بر شما مبارک باد.

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:31  توسط زهره   | 

اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها... رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند.

اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است.

جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است.

امشب آخرین سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست.

سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ،

آفریدگارا تو مرا آفریدی تا نامهای تو را یاد بگیرم ، و تو را به هزار و یک نام مقدس فرابخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.

خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی.

بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گرد و غبار ، بشویم و پاک کنم.

تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیابم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم.

خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 7:19  توسط زهره   | 

امیر المؤمنین حضرت علی (ع) روایت کرده اند که رسول خدا(ص) روزی برای ما خطبه خواندند و فرمودند:«ای مردم به درستی که بسوی شما ماه خدا با برکت و مغفرت آمده است ماهی که نزد خدا بهترین ماههاست ».

 ـــ روزهایش بهترین روزها ، شبهایش بهترین شبها و ساعتهایش بهترین ساعتها است.

ـــ ماهی که خداوند شما را به سوی ضیافت خود خواند .

ـــ نفسهای شما درآن ثواب تسبیح دارد .

ـــ خواب شما ثواب عبادت را دارد .

ـــ عملهای شما درآن قبول و دعا های شما در آن مستجاب است و از خداوند بخواهید با نیت های درست دلهای پاک شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن موفق بدارد.

ـــ شقی و بد عاقبت کسی است که در این ماه آمرزیده نشود .

ـــ ای مردم جانهای شما در گرو اعمال شماست پس بوسیله استغفار آنها را آزاد کنید.

ـــ پشت های شما از گناه سنگین شده با طول دادن سجده ها سبک گردانید .ای مردم هر که از شما  روزه داری را افطار دهد برای او ثواب بنده آزاد کردن و آمرزش گناهان  گذشته خواهد بود .

 ـــ ای مردم هر که در این ماه اخلاقش را اینگونه گرداند بر صراط آسان بگذرد .

ــ هر کس در این ماه یتیمی را گرامی بدارد خداوند او را در قیامت گرامی  می دارد.

ـــ هر کس در این ماه نماز واجبی را ادا کند خداوند ثواب هفتاد نماز در ماههای دیگر را به او عطا کند.

 ـــ کسی که یک آیه از قرآن را در این ماه بخواند ثواب کسی را دارد که در ماههای دیگر ختم قرآن کرده باشد .

ـــ ای مردم درب های بهشت در این ماه باز است از خداوند بخواهید که بر شما نبندد.

ـــ درب های جهنم بسته است از خدا بخواهید بر روی شما نگشاید.

ـــ شیاطین در این ماه در غل و زنجیر می باشند پس از خدا بخواهید بر شما مسلط نگرداند .هر که در این ماه بسیار صلوات فرستد خداوند ترازوی اعمال او را سنگین گرداند.

ـــ ای عزیز من مبادا ماه رمضان بیرون رود و گناهان تو باقی مانده باشد و در هنگامی که روزه داران مزد های خود را دریافت می کنند تو از جمله محرومان و زیانکاران باشی. 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:1  توسط زهره   | 

سلام بر کفش های کهنه ات که مایه کرامت شیعه اند.
سلام بر عبای پر وصله ات که سبب شرافت شیعه اند.
سلام بر دست های پینه بسته ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست......
سلام بر بازوان تنومندت وقتی خیبر را از جای برکندی.
سلام بر تو وقتی که در حلقه کوچک دستان کودکی یتیم جای می گرفتی !
سلام بر دستان یداللّهی ات وقتی در خندق،" عمر بن عبدود" را به خاک افکندی و بر سینه او نشستی .
سلام بر تو وقتی برای دلخوشی طفلی بی سرپرست، مرکب او شدی و او را بر دوش خود نشاندی !
سلام بر تو وقتی در "لیلة المبیت" در بستر محمد(ص) خوابیدی و به استقبال مرگ رفتی و مرگ از ابهت تو گریخت.
سلام بر تو وقتی ریسمان به گردن به مسجدت می بردند و تو برای رضای خدا خاموش بودی!
سلام بر تو وقتی از هیبت ذواالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حیایت حیاتشان محفوظ بماند.
سلام بر تو وقتی همسرت را پیش چشمانت سیلی زدند و ذوالفقارت برای حفظ دین محمد(ص) در غلاف بود !
سلام بر تو وقتی در مشرق دستان پیامبر خدا در غدیر بوسعت عالم طلوع کردی؛
سلام بر تو وقتی استخوان در گلو و خار در چشم یک ربع قرن آفتاب خانه ات بودی !
سلام بر تو وقتی اوّلین گرویده به دین محمد (ص) بودی؛
سلام بر تو وقتی چهارمین خلیفه بعد از محمد(ص) شدی !
سلام بر تو وقتی چشم فتنه را در آوردی در حالیکه هیچ کس دیگری قادر بر آن نبود.
سلام بر تو وقتی در کوچه های کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت می کردی !
سلام بر تو وقتی داماد رسول خدا شدی.
سلام بر تو وقتی نگین انگشتری حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تیره پوشاندی !
سلام بر تو وقتی که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود.
سلام بر تو و قتی در دادگاه اسلامی کنار مرد مسیحی نشستی و قاضی رأی بر ضد ّ تو داد وتو بی هیچ مقاومتی به حکم او تن در دادی !
سلام بر تو وقتی خزانه دار اموال جهان اسلام بودی.
سلام بر تو وقتی که آهن گداخته در دست برادر نیازمند ت عقیل گذاشتی تا بسوی بیت المال دراز نشود !
سلام بر تو وقتی که مشعل عدالت را بر افروختی .
سلام بر آه...
سلام بر چاه...
سلام بر نان جو...
سلام بر نمک...  
سلام بر فدک...
یا مجمع الاضداد
سلام بر تو روزی که در کعبه، زاده شدی و روزی که در محراب، زندگی فانی را وداع گفتی و روزی که "قسیم النّار والجنة" خواهی بود.
از مکه نسیمی به سماوات وزیده است
مقصود دعا روح مناجات رسیده است
از عرش خدا عین عبارات رسیده است
جز دست علی کیست نگهدار ضعیفان؟



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:47  توسط زهره   | 

خجسته باد نام خداوند، نيکوترين آفريدگاران
که تو را آفريد
از تو در شگفت هم نمي توانم بود
که ديدن بزرگي ات را چشم من بسنده نيست...

مور، چه مي داند که بر ديواره اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام
تو آن بلندترين هرمي که فرعون تخيل مي تواند ساخت
و من آن کوچک ترين مور
که بلنداي تو را در چشم نمي تواند داشت

  چگونه اين چنين که بر زبر ماسوا ايستاده اي
در کنار تنور پيرزني جاي مي گيري
و زير مهميز کودکانه بچگان يتيم
و در بازار تنگ کوفه ...؟

  پيش از تو هيچ اقيانوس را نمي شناختم
که عمود بر زمين بايستد ...!
پيش از تو هيچ خدايي را نديده بودم
که پاي افزاري وصله دار به پا کند
و مشکي کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد...

  آه اي خداي نيمه شب هاي کوفه ي تنگ
اي روشن خدا
در شب هاي پيوسته تاريخ
اي روح ليلة القدر
حتي اذا مطلع الفجر

  شب از چشم تو آرامش را به وام دارد
و طوفان از چشم تو خروش را
کلام تو گياه را بارور مي کند
و از نفست گل مي رويد

  چاه از آن زمان که تو در آن گريستي جوشان است
سحر از سپيدي چشمان تو مي شکفد
و شب در سياهي آن به نماز مي ايستد

 هيچ ستاره نيست که وام دار نگاه تو نيست
لبخند تو اجازه زندگي است
هيچ شکوفه نيست کز تباز گلخند تو نيست

  آن هنگام که به همراه آفتاب
به خانه يتيمکان پيرزني تابيدي
و صولت حيدري را
دستمايه شادي کودکانه شان کردي
و بر آن شانه که پيامبر پاي ننهاد
کودکان را نشاندي
و از آن دهان که هراي شير مي خروشيد
کلمات کودکانه تراويد
آيا تاريخ به تحير، بر درِ سراي، خشک و لرزان نمانده بود؟

  در احد
که گل بوسه زخم ها
تنت را دشت شقايق کرده بود
مگر از کدام باده ي مهر، مست بودي
که با تازيانه ي هشتاد زخم، بر خود حد زدي؟
کدام وام دار تريد؟
دين به تو يا تو بدان؟

 هيچ ديني نيست که وام دار تو نيست

  دري که به باغ بينش ما گشوده اي
هزار بار خيبري تر است
مرحبا به بازوان انديشه و کردار تو

  شعر سپيد من روسياه ماند
که در فضاي تو به بي وزني افتاد
هرچند، کلام از تو وزن مي گيرد

  وسعت تو را چگونه در سخن تنگ مايه گنجانم؟
تو را در کدام نقطه بايد به پايان برد؟

  الله اکبـــــر

 آيا خدا نيز در تو به شگفتي در نمي نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسنُ الخالقين

 خجسته باد نام خداوند
که نيکوترين آفريدگاران است
و نام تو
که نيکوترين آفريدگاني

 ميلاد با سعادت مولي الموحدين، امام المتقين، اميرالمؤمنين، قطب العارفين، قائدالبرره و قاتل الكفره، اسدالله الغالب، علي بن ابي طالب عليه السلام مبارک باد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:3  توسط زهره  

    مولای مهربانی ها... نگاهم كن...

   من از میان صفحه صفحه گناه...

   من از میان لایه لایه سیاهی...

   من از میان خروارها زشتی...

   میخواهم تو را ببینم... اما... نمیشود... این قدر سیاهی و تاریكی اینجا هست كه نمیتوانم... دست و پا میزنم.. شاید از چنگال بدی ها رها شوم... به دیوار سیاه دل مشت میكوبم... شاید زنگار گناه  از چهره اش بریزد... من در دلم.. در میان انبوهی از سیاهی ها حبس شده ام... مولای مهربانی  ها... منم زندانی... منم محتاج مهربانی...

   مولای مهربانی ها... تو نگاهم كن..

  هر روز... هر روز و هر روز با همین دستانم دیوار دل را میسایم تا رها شوم... تا پنجره ی غبار  گرفته ی دل به روی روشنایی ها باز شود... سمت چشمان آسمانی تو.... سمت نگاه مهربان خدا...  سمت دستان آسمانی پسرت... سمت جاده ی روشن هدایت...

  مولای مهربانی ها... چشمه ی جوشان محبتت كو!! مرا به پاكی آن چشمه بشوی از این بدی ها...

   مولای مهربانی ها... نگاهم كن...

   چشمان من از سیاهی دیوارها جز سیاهی چیزی نمیبیند....

   مولای مهربانی ها... نگاهم كن...

   مولای مهربانی ها... منم... همان كه روزها نام تو و نور هدایت، چشم و چراغ زندگیش بود... همان كه میرفت و زیر لب زمزمه میكرد...

 

چون نامه ی جرم ما به هم پیچیدند

بردند به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه كس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند

 

   نه! همین یك جمله كافی بود تا بفهمم من دیگر همان نیستم... من همان هستم اما نیستم....مولای مهربانی ها... من همانم... همان... فقط كمی تاریك تر... فقط كمی رنجور تر و ناچیزتر... اما....تو همانی بی كم و كاست... تو همان مرد مردستانی... همان شیر بیشه ی عشق... همان عاشق ترین عاشق... همان عاشقی كه از لبخند و نگاهش عشق جاری بود... همان كه عشق را در سكوت و سكوت را در عشق متجلی كرد... تویی... تو همان مولایی... همان كه صدای خداست... همان كه قهقهه ی حیات را در خانه ی او و زمزمه ی رفتن را در خانه ی او سر داد... تو همانی... همان كه دوست خدا و نبی او بود... همان كه شور خدا بود... همان كه نور خدا بود... همان كه هستی از اوست... همان كه برادری را به حد و برابری را به اعلا رساند... توهمانی... همان مردی از جنس نور...

  پس ای معنای مردی و مرد بودن... نگاهم كن...

  با نگاه مهربانت مرا از پشت این سیاهی ها ببین... مرا ببین...

  ببین... دستان خونین و سر و پای زخمی ام را ببین... ببین برای دیدن نگاهت چگونه در مانده ام... ببین كه آماده ام هر لحظه از این قفس رها شوم... مرا ببین...

  نور تنها واژه ایست كه رنگ نگاهت را معنا میكند مولا ی مهربانی ها...

یا علی...


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:27  توسط زهره   |